روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود ، پس می داد . کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند . وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد ، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد ! دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم ، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم ، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد . اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود ، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود .
ادامه مطلب
برچسب ها : جدیدترین داستان های آموزنده , داستان آموزنده , داستان آموزنده پیرمرد بدهکار و دخترش , داستان جدید آموزنده , داستان عبرت دار , داستان های جدید آموزنده , داستان های عبرت دار , داستان های پند و اندرز , داستان های کوتاه و آموزنده , داستان و نوشته آموزنده , داستان پند دار , داستان پند و اندرز , داستان پیرمرد بدهکار و دخترش , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه عبرت دار , داستان کوتاه پند دار , سایت داستان آموزنده , سایت داستان جدید آموزنده , سایت داستان عبرت دار , سایت داستان های کوتاه آموزنده , مطالب آموزنده , مطالب عبرت آموز , مطالب پند دار , مطلب آموزنده , نوشته آموزنده ,
نوشته: omid
تاریخ: یکشنبه بیست و هفتم آذرماه سال 1390